بعضی ها بزرگند و در ایینه کوچک جا نمی گیرند. یا سری می زنند بی رد پا. اما رامبد و دیگر دوستان حالا که بی دعوت امدید خوش امدید ولی لطفا اشغال نریزید. با سپاس
احسان
بعضی ها بزرگند و در ایینه کوچک جا نمی گیرند. یا سری می زنند بی رد پا. اما رامبد و دیگر دوستان حالا که بی دعوت امدید خوش امدید ولی لطفا اشغال نریزید. با سپاس
احسان
در ان سوی خانه
تو
پر از
نگاهی
و
نور
و
ایینه.
در این سوی غربت کشدار ثانیه های مه الوده
هنوز اما
من
فرو می روم
ارام
ارام
در کهکشان شیرین گذشته های لبخند تو .......
خورشید پس پشت کوه تنبور غروب می کرد. رج درختان سپیدار ابادی تو دوردستهای تل ریگی شده بود سبز لجنی. جوان به راننده گفته بود" پیاده می شم ". اتوبوس ایستاده بود و او پریده بود پایین و ساک بدوش سرازیر شده بود تو شیب جاده و زده بود تو جالیزها. نرمه بادی از سمت ابادی می وزید تو تل ریگی سینه مال خاک دشت کهنه می شد و می رفت به دوردستهای کوه تنبور. جالیز می رفت تا پای تلماسه ها که پسین های بچگی تو اوسنه های بی بی .پناه دارودسته علیمراد یاغی بود. بی بی می گفت" همی که ماشین اومد و جده کشیدن دگه کسی غیر ا رعیت ا پا تلماسه رد نمی شد. همی شد که او سال تو چله بزرگ علیمراد ا دولت امون خواست. شاه هم امونش داد بعد دو روز حبسش کردن و تو میدون شهر ورش کشیدن به دار" بی بی پک پک می زد به قلیان و نگاهش را می انداخت تو کرت پای پسته ها " کی فکرش می کرد ننه؟ ا بیست و پنج هکتار پسته کاری فقط همی ده تا درخت بمونه. ده یکشم که مال رعیته. گیرم حالا دزد و یاغی نیس ای دو ر بر, ولی چشمته که بذاری رو هم ته مونده پسته ها ر جنا می برن" . تلماسه دوم را که رد می کرد سوزن سوزن چراغهای ابادی برابرش می امدند. ان موقع ها دومی چراغ باغ بی بی بود که هر پسین وا می داشت تا ماهجان از پای جو تا لب سکو اب بپاشد. بعد حکم می کرد تا ذغالها را بگیراند و بگذارد روی منقل و قوری را بگذارد رو زغالهاو قلیان را چاق کند و خودش با ان چشمهای اب مرواریدی نگاهش را بیندازد دم در باغ و به کو چکترین خش خشی جار بزند" ادم کی بودی؟" بعد ماهجان را می فرستاد رو پشت بام تا نگاه بیندازد تو تل ریگی که ایا ماشینی کج کرده سمت ابادی.
بعد تلماسه دومی حوض جنی بود که بی بی می گفت پیشترها غیر محرم و صفر هوا اگر خوب بود دم غروب جنا می ریختند دور و بر حوض و با داریه و دمبک تا صبح شبگیر می زدند و می خواندند. ماهجان می زد زیر گریه. بی بی هم اشکش سرازیر می شد رو چین و چروک صورتش " نا امید نشو ماهو نامید شیطونه" ماهجان هم می گفت " امید به ابوالفضل" . صبحی که ماهجان تو سر زنان امده بود تو باغ بی بی خان دایی بزرگه با زن و بچه ردیفی خوابیده بودند رو سکو و سراسیمه از تو پشه بند امده بودند بیرون" حاج بی بی خونه ت ابادون خونه خراب شدم. پسین پیشش چند نفری رفته بودند پی هاشمو تارزن , مرد ماهجان که " بیا که عروسی داریم " . هاشمو هم تا ر ش را گرفته بود ه و پیشاپیش جما عت بنا کرده بوده به زدن و رفته بود که رفته بود. ماهجان پر چارقدش را باز کرده بود و تکه انار پوستی نشان بی بی داده بود" اول سکه اشرفی بود. بزرگترشون گذاشت تو مشتم" بی بی گفته بود" کار جناس" ماهجان دو دستی کوفته بو تو سر خودش. زن خان دایی با دو تا دخترش جیغ زده بودند و دایی چشم غره ای رفته بود به بی بی. " کار خودشونه" . خان دایی با اخم گفته بود" اینا ر عمدا می گی ما بذاریم بریم" زن و دو تا دختراش هم اصرار که " بریم ,ما هم دیشب از تو سوراخ سقف مستراح دیدیمشون" . دایی نگاهی انداخته بود به جوان که ان موقع پسر بچه ای بیشتر نبود" فکر کنم اونی که دیدین تخم جن بوده. " ناشتا خورده و نخورده زده بودند به راه. بی بی گفته بود" برو پیش ا سید حسین" . اسید حسین براش کتاب باز کرده بود حکایت تکراری اب جوش و پای بچه جن را دیده بود تو کتاب" بسم الله نگفته" بی بی گفته بود"یا سید شهدا" و بلند شده بود و رفته بود پای مجری و بازش کرده بود و بسم اله گفته بود و فوت کرده بود رو تکه کفن تبرکی و وافور حقه ناصری و پیاله تریاک و برنو و قطار فشنگ خدا بیا مرز حاج احمد. در مجری را بسته بود و و خوانده بود" مهر بسمل به سرش رسمون اورق ور درش" و فوت کرده بود به دورتا دور اندرونی . پسر هم رفته بود پای تنها درخت انار شیرین ابادی مهر بسمل زده بود رو انا رها . گلوله ای سکوت تل ریگی را شکسته بود. جوان لرزیده بود. سیگاری اتش زده بود. گلوله دومی و سومی با همان دست و دلبازی حاج احمد که نسل اهو را تا بیست فرسخی تل ریگی ور انداخته بود ول شده بود تو اسمان تل ریگی. جوان سیگارش را نکشیده انداخته بود تو شنها و پاسارش کرده بود و خودش خپ کرده بود تو شنهای سرد پای تلماسه عینهو بزمچه خزیده بود تو شیب . حالا بالا ی تلماسه بود . سر ک کشیده بود. پای حوض جنی گله گله اتش بود. حالا واضح و نا واضح می دیدشان. درست شبیه حکایت اوسنه های بی بی بودند. با موهای بلند و سرخ. دور تا دور اتش بزرگی می رقصیدند. برنو دست پیرترینشان بود شاید. از ان همه بی مبالاتی بی بی لجش گرفته بود که چطور با ان وسواس همیشگی این دفعه برنو را فراموش کرده بود.از تو دل باد صدای تار می امد و دمبک. دیگ های امام حسینی رو اتش بودند. تل ریگی شده بو پر صدای کل و شاباش. صدای تار نزدیکتر و نزدیکتر شده بود حالا خود هاشمو بود. پشت سر بی بی بود که با همان عزت و احترام همیشگی پش خر سفیدی سوار بود که با جماعت پشت سر می رفتند سمت اتش بزرگ. جوان امده بود تا داد بزند" بی بی اینا جن ند" که صدا تو گلوش شکسته بود. بی بی را نشانده بودند کنار اتش.دختر و پسری این ور ان ورش. تشت حنا روبروی بی بی بود. بی بی تکه ای برداشته بود و گذا شته بود کف دست دختر و پسر.جوان فکر کرده بود" نوبت پاها شون که برسه ...." . . دختر شلیته اش را بالا زده بود. باد سردی افتاده بود تو تل ریگی. بی بی کفنی را کشیده بود دورش و دست کرده بود تو تشت حنا. تمام دشت شده بود پر صدای کل و شاباش.
در ان سمت نگاهت
چقدر دلم بی تاب دل گمشده دریاست.
هنوز ۱ مشتا ی خیالم
درگیر بودن جاری تو
-با ان نگاه ابیت-
که
قطره
قطره
از دل دستانم می گریزی
می شوی
دریا دریا.
۱.مشتا : به اتا قها یی توری گفته می شود که در ساحل بنا می کنند به منظور صید ماهی و خرچنگ
چه گونه
اخرین بغض شفق پا ییزی
در تحدب حباب صابون یکی دخترکی رختشوی
ترکید.
.... هنوز
سالها ست
به این گما نم
مهتاب ارزوش
بدر بوده ست یا هلال ؟