کاظم عزیز , شنیده ای لابد ان حکایت جدل مابین مرید دو شیخ را که یکی ادعا می کرد که حضرتش بر اب راه می رود و دیگری انکار گفته اولی تا جایی که به پیش خود شیخ رفتند . شیخ ادعا را که شنید فرمود " لا محال است " .مریدش با تغیر بر سر شیخ داد زد که " خموش تو روی لیک خود ندانی ". حکایت من و احمد محمود عزیز چنان رابطه ای نبوده هر چند که ودیعتی دارم از او که توصیه به خواندن است و خواندن . چیزی که در احمد محمود رمان نویس در داستان یک شهر و زمین سوخته در نظرم او را بشدت متمایز می کند انفعال کلافه کننده راوی ست. راوی داستانش که غالبا اول شخص مفرد است بیشتر نظاره گر است و این وجه که بسیار در نظرم پسندیده مینماید در مثلا زمین سوخته به جایی می رسد که دکتر براهنی به او خرده می گیرد که انگشت قطع شده ممد مکانیک بر روی درخت انگشت اتهامی ست که راوی منفعل را نشانه رفته. شاید بد نباشد که انگشت را تعمیم بدهیم به کل جریان روشنفکری. بازی عجیبی ست در این روزگار . احمد محمود را در اینجا داشته باش. ده جلدی کلیدر را به یاد بیاور .اینکه ستار از بالا وازده می شود و دولت ابادی (که از صحنه تئاتر به داستان نویسی رو اورده بود تفنگ در دستش میگذارد ) تا شانه به شانه گل محمدها به جنگی معلوم برود لقمه ای بود به بزرگی اشتهای خواننده ارمانگرا . خواننده ای که حتی در دورترین نقطه کشور ذهنش به تاسی از چه گوارا گلوله می جست . گلوله اما از هر تفنگی شلیک شود بد سگال است . از ان سالها هنوز در مرکز تهران خیابانی پیشکش گلوله های خالد اسلامبولی و فتحی شقاقی شده است . پاداشی حکومتی به وعده " فضل الله المجاهدین القاعدین ..." چه باید کرد هنگامی که خودی تا بن دندان به سلاح نفرت مجهز است ؟مانند دولت ابادی سرگشته در کشمکش این سو یا ان سو در کسوت پیر کانون نویسندگان سالیانی بعد (در انتخابات ریاست جمهوری سال قبل) قلم به دست بیفتیم به جان مردم که رای به هاشمی دهید؟اسم خیابانها ایا عوض می شد؟ . این جاست که دخل دنیا در می اید وقتی که نگاه معترض و ارمانی ان سالها می شود نگاه اب مرواریدی پیر مردی ماله کش . عباس معروفی همان روزها نوشت که دست کم مراقب باشید که پلا کار د را به روی دیوار خانه مختاری و پوینده نچسبانید. کاظم عزیز , دون کیشوت وار زیستن در عالم نویسندگی در زمانه ای که باید قبول می کردیم هنرمند وجدان جامعه هست شاید چراغ سبزی بود به جوان دهه شصت در ان جهان ارمانی تا رو به برادر کشی بیاورد اما در این جهان تک قطبی رایانه ای که فاصله ها بسیار کوتاه تر می نمایند, روشنفکر دیگربه تنهایی وجدان بیدار جامعه نیست. جامعه خود نیز باید وجدان داشته باشد. جامعه خود باید برگزیند . اشتباه یا درست خود باید بین زیستن ارام و انرژی هسته ای حق مسلم خود را گزین کند . ان صبح لعنتی را به خاطر داری؟ پیکر نعمت الله بشخور بر سر دار در میدان برق, هنوز سالیانیست که عینهو اونگ ساعت مرگ در خاطره ام در نوسان است. جماعت دورتادور بعضی با چشم خندان و بعضی با دل گریان .چه معیاری گروه خندان و گریان را مرز بندی می کرد؟ . من نوجوان ان روزها معلمی و انسانی می دیدم بر سر دار و نفرتی که نهادینه می شد در بستر زمان. من از ان روزها بشدت بیزارم مثل خود تو و در ان زمان در هیچ کجای ان ناکجا اباد افقی نمی یافتم که تو می گوی دوستانم امروز در این سیاه مشقها می بینند .
از کدام یار کم کرده صحبت می کنی که شبحش در نوشته های من قابل رد یابی ست؟ من که به قول احمد و فرخ ان قدر گذشته را از یاد برده ام که ارمانم را گذاشته ام زیر دست مم رضا شوفر . یا اینکه انقدر بزدلم که عینهو بزمچه فقط از سر تلماسه نظر می کنم به خوان اجنه . نه. من هیچگاه برنو دم دست جوان داستان هایم نمی گذارم . بگذار ته همان مجری باشد کنار کفنی بی بی .
اه از دست این باورهای میان سالی من !!! دست اورد این باورها چنان قدرتی به من نمی دهد که بخواهم راه خطای سلف را اصلاح کنم و فریاد بزنم اهای مردم "جای پای گمرهان ما را ز مقصد دور کرد ور نه از ما تا حقیقت کمتر از یک گام بود". در صادقانه ترین وضع شاید بتوان پا را در جا یی دیگر گذاشت یا مثل احمد محمود کنجی نشست و نوشت هر چند به قول شما بی مایه. و اینکه چرا وامدار احمد محمودم . نه به سبب عقایدش که به سبب در هم رفتن تصاویرش در یکدگر , به خاطر ساختار متحرک جمله هاش و به سبب پاکیزگی منحصر به فردش در نوشتن هر واژه و نه تفکر از یاد رفته سازما نی اش.در نوشته های بعدی در مورد داستان یک شهر بیشتر صحبت می کنم. و اما این که گفته ای اگر صدایت ازار دهنده هست....
ممنونم از یاداوری معنای دیگر مشتا. ان شعر وام گرفته از موسی بندری ست و تقدیم به خود او . اما اینکه در هیچ کجای ایران به گنجشک چغوت نمی گویند , من همه جای ایران را ندیده ام ,اما از سمت زید اباد تا ابادی کران مردم به ت تلفظ می کنند. دیگر انکه دوستی از من پرسیده بود که چرا عناصر داستانم را ازبندر نمی گیرم. تو سه چهار تا کار گرفته ام منتها این عناصر به قدری ظریف هستند که نوک قلم اگر ذره ای کج و راست شود می شکنند. شما بگذارید به حساب احترام بیش از حدم به مردم ان سرزمین .پیروز باشید
احسان
--
