نامه فرید تو ذهنش مچاله شده بود با جوهر ابی که پخش شده بود تو عرق و چرک دست. . روز دوم سوم ازادیش مادر گفته بود"یه نامه هم داری ". بازش کرده بود. به تاریخ دو سا ل پیش .انگار خود فرید بود . حالا نه تو اتاق زیر زمینی پر دود سیگار و بوی نم که از بروکسل . مثل همیشه به جای سلام همان جمله کلیشه ای معروفش را گذاشته بود اول نامه " سلام نمی کنم که این واژه مقدمه ای ست برای بدرود اخر ". ان روزها ولی اقا جون استثنا بود که با ان جبروت هنوز دست نخورده از زمان نیروی زمینی ارتش شاهنشاهی همینکه فرید میدیدش می گفت " سلام عرض کردم جناب سرهنگ ." ارزوی سلامتی و نوشته بود و نوشته بود . شش صفحه پشت و رو ی کاغذ کلاسور. جوان با شرم و حیای همیشه جلوی مادر سیگاری اتش زده بود و خوانده بود و خوانده بود تا مادر پرسیده بود " اقا فرید خودشون خارج تشریف دارن؟ " . جوان پرسا نگاه کرده بود تو چشمهای مادر . مادر با چشمهای اشکی گفته بود " گفتم نمی یای بیرون بازش کردم " . جوان دراز کش شده بود رو تخت فنری و نگاهش رفته بود تو گچ کاری سقف. مادر این پا ان پا کرده بود" اقل کم یه چیزی بگو مامان" . چیزی نیامده بود بود سر زبانش. دو روز مانده بود تو همان اتاق زیرزمینی که بابا انداخته بود سر ساختمان که شده بود دوبلکس. فرید تو نامه پرسیده بود " هنوزم عین بایگانی اداره ثبت احواله؟".که نبود و همه چیز مرتب بود و تازه که مادر چیده بود تو تاقچه .تو قفسه های خالی فقط قران بود و کتاب حافظ و شاهنامه اقا جون و توضیح المسایل . مادر گفته بود " همه کتابا رو دو سه روز بعد ریختن تو گونی و بردن " . اتاق بزرگ بود . جوان بلند شده بود و رفته بود سر البوم خانوادگی که شده بود عینهو بهشت زهرا, خدا بیامرز اقا جون تو لباس ارتشی با کلاه و تفنگ و تا زانو تو برف . زیرش نو شته بود " تلو " . تاریخ نداشت. دوباره اقا جون بود تو باغ لواسان که رو تخت نشسته بود با پیژامه کرکی . کامران پسر خاله با دوربین کانن با با گرفته بود . اقا جون انگشت سبابه را برده بود بالا " حالا فرزندم شما خواه پند گیر یا ملال . که ملال گرفته بود و زیر بار عروسی با ژیلا دختر کوچیکه سرهنگ خجسته نرفته بود . اقاجون می گفت که از طرف مادری متصل است به فرمان فرما , پدرش هم که افسر سواره بود دنیا دنیا زمین زراعتی داشت تو دماوند که این باغ لواسان پای زمین های سرهنگ اسباب خجالت بود . گوشه عکس نصفه سفره پیدا بود با پیاله ماست و کمی از بطری اسمیرونوف . زمینه عکس پیچ امین الدوله بود که رو دیوار عمارت رفته بود بالا . عزیز از پای پیچ امین الدوله , پشت چشم نازک کرده بود " از اول اسباب خجالت که نبود سرهنگ " و بعد زده بود زیر خنده . مادر چشمکی زده بود که یعنی تمامش کند . اقا جون گیلاس ودکا را پر کرده بود و ریخته بود تو گلو " چیه علیا مخدره ؟ حالا تو این قمار زندگی یه بار هم ما توپ زدیم , دستم خوب بود , فول شاه بود , سرهنگ کاره ی اس اورد " بعد بشقاب جوجه کباب را کشیده بود جلو و خنده ای کرده بود " اس پیک هنوز دستمه اگه عقلش برسه و قاپ بی بی دل رو ببره نون خودش تو روغنه , از ما که گذشته دیگه عزیز جون " . جوان اخم کرده بود و زده بود تو باغ . کامران خندیده بود و گفته بود " این جناب سرهنگی که ما دیدیم تا تو حجله هم با تعلیمی پی عروس دوماده " . خاله گوهر تند شده بود " کامی ما مان مواظب حرف زدنت باش ". اقا جون که صورتش گل انداخته بود حرف را دندان نزده بود و با خنده گفته بود " می گم خیلی پرتی , من نمی دونم چه کوفتی یا دتون می دن تو دانشگاه , به عقیده من , نه اصلن به قول شاعر " دست که رسید به رونش بابا و ننه تو کونش "". کامران ترکیده بود از خنده . خاله گوهر بلند شده بود از پای پنجره گفته بود " اقا جون " . مادر به روی خودش نیاورده بود . عزیز دستهاش را زده بود قد کمر " جناب سرهنگ قباحت داره ". بابا نعلبکی گل یاس را برده بود جلوی بینی و نفس عمیقی کشیده بود و گفته بود " ما که رسیده نرسیده چاکر اقا جون سرهنگیم و اسیر عزیز خانم ". کامران ریسه رفته بود . فرزانه از تو اتاق پریده بیرون و گفته بود " چیه تو رو خدا به منم بگین " . مادر زده بود پشت دست خودش " اوا خدا مرگم بده مامان !!" . اقا جون دوباره با همان جبروت همیشگی اخمی کرده بود " هیچی بابا جون بعدا ایشالا خودت می فهمی "جوان به صدای خنده کشیده شده بود پای الاچیق. عزیز جون گفته بود " تصدق قد و بالات برم مادر الهی" . اقا جون استکان بعدی را رفته بود بالا و نوک سبیلهای خاکستریش را با دستمال پارچه ای که همیشه خدا تمیز تو جیبش چهار لا شده بود , پاک کرده بود " اتفاقا تو این شلوغ پلوغیها دنبال یه کسی می گرده که هم حافظ زمیناش باشه هم ناموس شو بذاره دستش " . فرزانه که به ناخن های تازه لاک زده اش فوت می کرد با ناز گفته بود " پسر ندارن این جناب سرهنگ ؟" کامران پسر خاله رفته بود تو لب . اقا جون اخم کرده بود . فرزانه سرش را انداخته بود پایین و تا دو روز بعدش نه با کسی حرف زده بود , نه لب زده بود به غذا. اقا جون گفته بود " جمعه ظهر می ریم خونه شون , مث اقا دست ژیلا خانم رو می گیری می بریش تریا , " . جوان به دروغ گفته بود که شنبه امتحان دارد که پیشترش قرار گذاشته بودند با فرید که تازه تو کلاس نقاشی با هم اشنا شده بودند بروند شیر پلا , شب را بخوابند حالا یا تو پناهگاه یا بیرون تو کیسه خواب و صبح افتاب نزده صعود کنند به قله .مادر گفته بود " رو سر می ذاشتنت مادر . خودت خواستی " . خیلی چیزها را اما خودش نخواسته بود. عکسها در هم برهم بودند. چسبیده به عکس باغ لواسان فرید تو عکس کوله پشتی خاکی رنگ سربازی دا شت . دو سر کوله پشتی تو کادر عکس نبود . فرید بندری بود . لاغر و کشیده با سبیل باریک خرمایی . شب بیرون پناهگاه تو کیسه خواب تا سپیده صبح حرف زده بود . , بعد دوباره عکس اقا جون بود با درجه سرگردی که ایستاده بود زیر طا ق نصرت با طیب خان حاج رضایی . جای خیلی عکس ها خالی بود. از مادر شنیده بود که اقا جون وبابا شب فرار شاه , تمام عکس ها با شاه و دربار را پاره کرده بودند و اقا جون واداشته بود تا بابا رفته بود رو پشت بام و تا دو سه ساعت الله و اکبر گفته بود. مادر می گفت " همی الله و اکبر رسید تو جونش و از فرداش پاش تو حسینیه ارشاد وا شد" البوم را ورق زده بود, رسیده بود به چند تا عکسهای بعد انقلاب , بهشت زهرا و مدرسه علوی , دو سه تا عکس هم تو جماران داشت .بعد عکس خدا رحمتی خاله گوهر بود که مادر گفته بود منوچ خان شوهر خاله از همان تو غسالخونه چشمش پی دختر دکتر رضایی بود و انقدر رفته بود مطب دکتر گل برده بود و بطری بطری ویسکی که پاش باز شده بود تو منزل دکتر. تیمسار رحمتیان هم دست زن و بچه را گرفته و رفته کانادا رگشته سر کار باباش, نونوایی سنگکی زده" . کامران با لباس خاکی سربازی پشت به تانک سوخته عراقی دو انگشت دستش را برده بود بالا , نگاه مادر کرده بود که گفته بود " قطعه 214 " , جوان ول نکرده بود , مادر نگاهش را انداخته بود تو دل فرش کاشی. " بیچاره تو بمبارون سر پل ذهاب شهید شد" جوان گفته بود " قطعه گروهکی ها کجاست؟ مادر هاج و واج نگاهش کرده بود . " عکس ملیحه مامان منم قبلنا چن تا عکس داشتم تو این البوم" . اقا جون از گوشه البوم عصا بدست تو پنج دری صداش رو انداخته بود تو گلو " تو این خونواده جای این گه خوردنها نیست . شیر فهم شد؟" مادر گفته بود " اونا سنی بودن ما مان , به ما نمی خوردن " . جوان گفته بود با عکس یا بی عکس می رود بندر . اقا جون گفته بود " گمشو برو بیرون دنبال همون ماچه سگ سیا برزنگی . ولی به پاگونم قسم اگه دیگه اسمتو بردم " بابا نماز را شکسته بود .گفته بود" همون جوری که شکر خدا درت اوردیم , می فرستیمت بری هر جا که خواستی , فقط صبر کن من یه جوری ضمانت عموتو درست کنم که بیچاره نشه ." مادر بغض اش ترکیده بود " خودتم که خوندی تو نامه چی نوشته بود " . جوان زده بود تو کوچه . مادر پشت سرش التماس کرده بود " پول که نداری, وایسا لا اقل بابات بیاد"........
+ نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 21:46  توسط احسان الف
|