همیشه خدا نوشتن برام اسون بوده , کافیست نوک قلم رو ول کنم رو کاغذ , به قول بندریا "دس شنو " داره و به هر طریقی خودشو می رسونه به یه طرفی . این بار اما انگار سنگ اسیاب بستن به دستام یا انگار دست نادر تو دستمه و مثل همیشه هاش سرزده اومده وسط ناراحتیام و با لهجه ای که همیشه خدا بوی ماهی بن نی می داد دستمو می کشه و می گه "بیا یه سر بریم بیرون , حالا ننویس " . این نوشته ادامه داره مثل خود نادر که تو ذهنم قد می کشه ................ حالا از بیرون لعنتی برگشتم, هوا بدجور بارونی و گرفته ست که هنوز یه کم زوده برا پاییز بودن اینجا . معمولا اواسط سپتامبر و اوایل اکتبر اوج غربت لزج اروپاست . نادر اون موقع ها قهقهه می زد و می گفت " دهن سرویس یه جوری تو دماغی می گه سپتامبر انگار تو پاریس دهن وا کرده " .من اما جایی تو یه خونه دو سه اتاقه پشت مسجد شا تکی زبون باز کردم و نمی دونستم قراره که از بندر و باغ بی بی کنده بشم و بیام تو این غربت بارون خورده که گاه و بیگاه تلفن لعنتی دم صبح زنگ بزنه و جرات نکنم دست به تلفن بزنم . بی انصافها همه مرگ و میرها رو می ذارن صبح خبر بدن. این بار اما تلفنی نبود. نگار گفت رو چت یا هو . خیلی خونسرد , مث بقیه کاراش " نادر یادت هست ؟ " لرزیدم . گفتم مرد ؟ . چیز غریبی نبود اگر می مرد . که تو هفده هجده سال گذشته همیشه انتظار مرگی رو می کشید . اولین بار , ۴-۵ ماه قبل از کنکور , سال اخر دبیرستان , دکتر بهش گفته بود " فوقش زنده بمونی سر جمع چهار سال دیگه " نگار گفت " نه . دیونه شده , ریش بلند و موی ژولیده و شپشو , یه کاسه گدایی هم دستشه و نگاش تو اسمونه . بعضی روزا جلو بازار زیتون می شینه ." ..... مدیر مدرسه ابن سینا ,اقای حسینی معروف به سید اسمال چوک سید کنارو , خواسته بودم تو دفتر , تنها . اقای گرگی که یه چشمش بابا قوری بود و بچه های اهل فیلم مدرسه " استیو " صداش می کردن به یاد " استیو مک کویین " با دو تا چایی اومده بود تو اتاق , یکی مال مدیر و یکی مال من . اقای حسینی رفته بود تو حس که فلان کار می کنیم هر کی بخواد موادی باشه , موادی و رژیمی دو لبه یک قیچی اند برای چیدن گلهای گلستان شهدا , تو این روزا که فرانسه هواپیمای سوپر استاندار د می فروشه به صدام (این جریان مال شش سال قبلش بود ) . خلاصه تنگه هرمز رو کرده بود کربلا و مشت زده بود تو دهن یاوه گویان شرق و غرب و درست حرفهایی که هر روز صبح سر صف ازش می شنیدیم . مقدمه که تموم شده بود , چایی رو هورتی سر کشید و گفت " تو ای نادر فلانی رو خوب می شناسیش ؟" . میشناختمش . خوب خوب که نه . هم مسیر بودیم , دو تا کوچه بالاتر ما بودن. " تا حالا تریاک یا حشیش یا گرد بهت تعارف کرده ؟" وا رفته بودم . نادر و این حرفا ؟ توی این وادی ها نبود . دفترش پر شماره تلفن دختر بود . زنگ خونه که می خورد , بدو بدو می رفت اولین تلفن عمومی سر راه . منو که می دید می زد زیر خنده " ئی یکی هنو نرسیده بود خونه , باباشم که همیشه خونه هس , می گم بریم خواستگاریش ؟" . هی محلش نمی ذاشتم و می گفتم که تو مرام من این چیزا گناه کبیره هست . اقای حسینی گفت " مقر نمی یای نه ؟ من ثابت می کنم کدومتون دودی هستین کدوم نیستین . ازمایش مازمایش هم حالیم نیس مرد و مردونه " . مادرم نادر رو دم در خونه دیده بود و اخم کرده بود که " بعدا برات دارم " . و بعدا بد تر از ا سید اسمال کشیده بودم زیر اخیه " این چرا ئی قد زرده ؟" . اقای حسینی گفته بود " یوم الله 2 2 بهمن مسابقه دو ماراتن شهری هست , از ورزشگاه تا سه راه هتل گامرون , رفت و برگشت "به نادر گفتم . قهقهه زد " خو می ریم کا تا اخرش " . نگاش کردم. زرد زرد بود . کارمون شده بود صبحا بلند شیم و بریم لب دریا اماده سازی برا مسابقه . نادر می گفت "دست و پام درد می کنه , اما تو ئی کی دو روزه که ورزشه شروع کردم اخلاقم شده عین پوریای ولی " . نه پوریای ولی , اما از اون همه شر و شور مونده بود یه نادر که صبحا می دوید . اولین بار که اومد تو خونه مون و تو اتاقم , گفت "چرا رو دیوار اتاقت عکس نیست ؟". پرسیده بودم عکس کی که گفته بود " چه می دونم همینا که همتون می ذارین اسکلت , pink floyd , داریوش " بعد رفته بود سر کتابام دست کرده بود یه کتاب از نقاشی ها و شعرهای سهراب سپهری برداشته بود و باز کرده بود و خوانده بود نامه سهراب را به احمد رضا احمدی . می خوند و با تمام زندگیش می خندید ." ئی یارو ابادانی نیست ؟ شرط می بندم مال همو دور و بره " گفته بودمش که کاشی بوده سهراب . خندیده بود که " چرا په ئی قد خالی بنده ؟ چرا می گه یه چهارم صدای کلاغ رو می شنوم ؟". هفته بعدش مادر من وادارش کرده بود بره دکتر . رفته بود . بعد ازمایش دکتر گفته بودش " سرطان خون , زیاد هم بدخبم نیست , با پیوند مغز استخوان و شیمی درمانی , تا پنج سال دیگه , در ضمن شفا با خداس " نادر چروک خورد. به اقای حسینی گفتم. اقا رفته بود پیش دکترش بعدا و دکتر هم توصیه که روحیه اش باید قوی باشه . اقای حسینی گیر داده بود برا مسابقه ماراتن . نادر هم پاش وا شد بود تو اتاق من . همو بود که بهم گفت " می دونی کا , ئی همولایتی ما , همی سپهری هم سرطان خون داشته " . من تازه شروع کرده بودم به نوشتن , شش هفتایی می شد . نادر شده بود جدی تربن خواننده نوشته هام . شبی که فرداش ماراتن بود گفت که دلشوره داره , همه چی یه باره اومده بود تو نگاهش , قبولی تو کنکور , ازدواج با یکی از همون شماره تلفن ها , نویسنده , شاعر و برنده ماراتن . می گفت "نمی دونم ئی چه سریه وقتی می گن می میری ادم دلش می خواد ده تای نفر سالم زندگی کنه , اما کجا تا ما برسیم به یه چهارم قار قار کلاغ " . گفت که از همی فردا از ماراتن شروع می کنه . روز مسابقه دیدنی بودیم , دو تا شورت بلند تا رو زانو و زیر پوش سفید کاپیتان . جماعتی بودند , خیلی از مسئولین الان استان , اماده برا مسابقه با نادر . مسابقه شروع شده بود . رسیده نرسیده به فلکه اتوتاج بریده بودم . نادر جلوم بود . ده دوازده متر دیگه دویدیم و نادر برگشت سمت من که یعنی " بی خیال " و زدیم تو یکی از اب میوه فروشی های سر راه , شاید ایستگاه تقویت . اب میوه فروش خندید و دو تا اب نمی دونم چی داد بهمون . نادر می گفت " چقد سخته زندگی " . به چه بدبختی با شورت و زیرپوش برگشتیم خونه که بماند . نادر چسبید به درس و تست . نه پیوند استخوان خورد که سه ماهی یه بار می رفت انتقال خون و خون می زد . کنکور قبول شد ,یکی از زیر گرو ه های مهندسی شیمی تو یکی از دانشگاههای مطرح . من تهران قبول شدم و بی خبر از نادر تا تعطیلی بین ترم . که هر بار زرد تر از قبل بود . دکتر خون شناس معروف شیراز تشخیص داده بود که سرطان نیست و یه چیزیه شبیه تالاسمی ماژور که به هر حال 4 تا 5 سال . نادر ترم تابستونی می گرفت . می گفت " یادته که همی ماهی سیاهه مال عامو بهرنگ چی گفته بود ؟ نمی خوام به پیشواز مرگ برم " . نگاش اما ازم در می رفت , تو چشام نگاه نمی کرد , گرفتار شده بود , می گفت " به جا مرفین دو تا حب می ندازم تو چایی , درد دارم احسان ". 4 سال عین برق و باد گذشت , من عازم اولین سفرم بودم به غربت . تک و توکی سیگار می کشیدم , با نادر هر بار , بار اخر بود , رفتیم اسکله اب شیرین کن برا نشپیلی , سیگاری از تو جببم در اوردم .نادر اولین بار بود که می دید. یه دفعه چنان تو گوشم زد که سرم گیج رفت زد زیر گریه " مادرم می گه پیش احسان وفتی هستی فکر می کنم مسجدی , ارواح خاک پدرت ئی مسجد ما ر خرابش نکن "تا سه سال بعدش دیگه ندیدمش . زبونم نمی گشت تا سوال کنم تا که برگشتم بندر . فرداش رفتم سراغش . خودش در خونه رو باز کرد , سفید بود . چاق و چله . " ها اشلونک ؟" . بنا کرد به تعربف سه ساله دوری که از دوا و دکتر نا امید رفته پیش فلون سید دعا نویس و حاجت گرفته . گفت " خوب خوب " . پایان نامه فوق لیسانس اش رو هم تازه تحوبل داده بود و رفته بود خواستگاری یکی از شماره تلفن ها . کار هم پیدا کرده بود , گرفتار بود ولی هنوز " همون دو تا حبه " که بیشتر بود . ازدواج کرد . دوباره دور شدیم . من تهران و نادر بندر . جسته گریخته خبراش می رسید تا دخترش به دنیا اومد و بعد بیشتر گرفتار شد . زنش جدا شد و دخترشو هم برداشت و رفت . تا یه شب از تهران می رفتم بندر , تو هواپبما تصادفا رو صندلی بغلی م , یکی از همکلاسی های سابق رو دیدم که رزیدنت داخلی بود . صحبت از ابنجا و اونجا تا گفت " فهمیدی نادر دو بار تا حالا خودکشی کرده و هر دو بار من برش گردوندم " . بندر که رسیدم , فرداش رفتم در خونه شون . مادرش "یوما یوما " می گفت . رفتم تو اتاق . نادر نبود , سیاه تاوه ای بود و با دو تا چشم زرد , نادر گفت " نمی ذاره گلی دخترمو ببینم " گفتم منم بودم نمی ذاشتم . زدم تو گوشش . گفتم بد بخت تو که مردن عین خیالت نبود و زندگبتو شش ماه یه بار تمدید می کردی , از پس یه کوفت زهر مار نمی تونستی بر بیای ؟ تو گوشش خوندم که کدوم سخت تر بود خداییش ؟ ندیدن گلی یا ترک . گفت"دو تا به هم کمک می کنن". گریه می کرد , بردمش تو همون اتاق خودم . تا حالا یه هرویینی رو ابنقدر از نزدبک ندبده بودم . زباد دیده بودم با خود نادر تو گوشه کنارای میدون میثم . شبا ولو بودن رو زمین . نادر می گفت " سی کو , حالا ما اگه بخوابیم دقیقه ای نمی شه عقرب ترتیبمون می ده . تو اتاقم نادر نبود که یه بدبخت فلک زده بود که زوزه می کشید . با خانمش صحبت کردم , براش از این استلال های صد من یه غاز اوردم . زن فهمیده ای بود . گفت " تا وقتی که ظاهرش ادمی زادی نشده حق نداره گلی رو ببینه و در ضمن تو خونه من این منم که تصمیم می گیرم " . چک و چونه فایده ای نداشت , گفتم صداشو چی ؟ می تونه بشنوه ؟. نادر صدای گلی رو شنید زوزه اش تموم شد . در حالیکه می لرزید گفت " تو یکی از ئی کتابات یه شعری هست که یه جاش می گه " از زلف لیلی حلقه ای بر گردن مجنون کنید, مصراع ا ولیش یادم نمیا." نادر بلند شد , گفت " ترک می کنم " و ترک کرد . تا من ایران بودم یکی دو بار گلی رو دید و دیگه من نادر رو ندیدم تا الان . با سیاورشن صحبت کردم و خواهشی ازش کردم , سیاورشن عزیز اگه راست باشه و نادربه این فلاکت افتاده باشه که کاریش نمی شه کرد ورنه اگر هوش و حواسی ازو دیدی بگو مصرع اول ان شعر این است " دیوانه چون طغیان کند زنجیر و زندان بشکند " . بهش بگو " دیگه حتی دیوانه هم نیست "
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 9:46  توسط احسان الف
|
