هوشنگ رینگو گفته بود " خب اینا همه منه سه ننه ؟" .
جوان نامه فرید را صاف کرده بود " اون شب هوا نا خواهر بود که زدیم به راه , با قایق جمعه , پشت هرمز قایق برگشت . من چسبیده بودم به درام بنزین , تا دو روز بعد که دریا بالاش داده بود و جمعه گرفته بوده تش " .
هوشنگ زده بود زیرش , " یعنی نه که ادم نمی بردیم , اما ئی که می گی , درس نیس " .
در هتل باز شده بود و دختر ی شش هفت ساله از لای در خزیده بود داخل . هوشنگ رو کرده بود به جمعه " بیا بابا ئی قفس مرغ عشقشه بده بره به کارش برسه " . دختر قفس را گرفته بود و ایستاده بود تو سینه جوان " اقا بیا فالت بگیرم " . جمعه با چشم و ابرو اشاره ای کرده بود و دختر زده بود تو پسین گرم بندر .
هوشنگ دوباره رفته بود تو صفحه ترحیم . جوان پا به پا شده بود . هوشنگ گفته بود" استغفرالله. حالا گیرم همه چی درس , جا قبرشم معلوم, فاتحه می خوای بخونی همی شب جمعه دو تا بشقاب خیرات کن ." .
جوان نامه فرید را تا کرده بود و چایی را از دست جمعه گرفته بود و گفته بود که تو بگیر بندها ملیحه شکم داشته, چهارپنج ماهه. چهار پنج ماه بعدش هم که زندگی مخفی داشته , یعنی اون شب تو قایق یا پا به ماه بوده یا قبلش فارغ شده بوده .
هوشنگ پریده بود تو حرفش " شایدم انداخته باشدش , خوب ئی اقا فرید که تا قرون اخر پولی که داده به ما یادش مونده که تو نومه اش نوشته , یعنی کور بوده ندیده بوده ایا شکم داشته ؟ شکم نه ماهه هم که تریاک نیس که قایمش کنی تو بسته سیگار " .
جوان گفته بود تا اقایی کند و جای قبرش را نشان بدهد و بقیه کار پای خودش .
هوشنگ تند شده " همی بقیه کار نمی دونم یعنی چی " . جوان گفته بود که باید با چشم خودش ببیند .
هوشنگ با مشت کوفته بود رو پیشخوان . " گوشاتو وا کن . اگه تو اون هلفدونی سرت به سنگ نخورده به درک , ولی تو رو به امام هشتم ئه تو ما بکش بیرون , ما عرق خوریم درس , اهل محفل درس اما دو مثقال دین و ایمون هنوز مونده , نبش قبر معصیته , حالیت هست ؟"
بعد گفته بود " هتل خالی تو بندر زیاده , بفرما بیرون , بفرما " و زده بود پشت جوان و هلش داده بود به سمت در .
فرید نوشته بود" اگه دیدی راه نمیاد , بگو که سرهنگ تو زور خونه طیب خان میل می گرفته , اینا پای مرام باشه خیلی با معرفتن . "
جوان التماس کرده بود که اگر فارغ شده بوده بچه الان باید شش هفت ساله باشد و هوشنگ خان لوطی گری کند و فقط جای قبر را نشانش بدهد . هوشنگ سیگارش را له کرده بود تو زیر سیگاری "لوطی اش همه سینه خاکن , لوطی کجا بود ؟ اسم یکی شو بده تا همی الان کف پات ببوسم "
جوان عکس اقا جون و طیب خان را از جیبش کشیده بود بیرون و گذاشته بود رو پیشخوان . هوشنگ خیره شده بود تو چشمهای جوان . نگاهش برقی زده بود و گوشه چشمش اشک نشسته بود . نگاهش رفته بود تو کهنگی عکس . ارام شده بود , لب هاش شده بودند عینهو لب های اقا جون با اون سبیل کرمونشا هی ش . امیزه ای از خشم و ترحم . رو کرده بود به جمعه " دو تا چلو ماهبچه بیار , خودتم غذا بخور " . جوان گفته بود که رفع زحمت می کند . هوشنگ نرم گفته بود " مهمون مرد مردونشی , خیلی ها سر سفره طیب خان شکمشون پیه اورده , ئی ملک هم مال خودشه "
هوشنگ خورده نخورده به جمعه گفته بود " بذار بعد اذان مغرب و عشا بعد رو به جوان گفته بود : " پدر من رفتی و دیدی که حالا استغفر الله یکی توش خوابیده , گیرم بچه رو هم ننداخته بادش , کجا می خوای پیداش کنی ؟" . جوان گفته بود بقیه اش با خودش . ... ...
جمعه تکی سنگی را نشانش داده بود زیر درخت لور و گفته بود " شب تو تاریکی " . فانوس و بیل و کلنگ را از تو قایق اورده بود زیر درخت . " ولت بکنم دل ترک نابی؟ "
رعشه افتاده بود تو وجود جوان. " اذان صبح پا اسکله سنگی منتظرم." . جوان ملتمسانه نگاه جمعه کرده بود. جمعه گفته بود " گناهی شه. " و لنگر را جمع کرده بود تو قایق . شب افتاده بود رو جزیره جوان فتیلی چراغ را کشیده بود پایین و بنا کرده بود به کلنگ زدن .
با سپاس از دوست عزیز, سیاورشن, از این پس نوشته های وب لاگ گارم زنگی را در صورت تمایل می توانید در اینجا بخوانید . با تشکر .
